باز هم بعد از مدتی غیبت "اصغر" بازگشتیم به صحن و سرای این وبلاگ خاک گرفته ی با صاحب ، که صاحبش سعی در بی صاحب کردنش دارد.
غرض از آمدن و نگاشتن تنها و تنها این بود که وهم ننوشتن از سرمان بپرد بلکه رستگار شوم . درضمن از سخن نراندن ما در حیاط خلوت مجازی گمان بر لال بودنمان مبرید که هنوز می نویسیم . متنهای مراتب ننوشتن ما حکایتی ست بلند تر از شاهنامه ای ... چنان که شیخنا سعدی چنین گوید :
بیسج سخن گفتن آنگاه کن که دانی که در کار گیرد سخن
به هر طریق حال ما هستیم و می خواهیم غزلی را بنویسیم ، باشد که در نظر افتد :
.
بیت لبت بدون خلل آفریده شده
لب باز کرده ای و غزل آفریده شد
معمار های شهر تو را طرح می زدند
اینگونه شد که "تاج محل*" آفریده شد
می خواستند صاحب خاک تنت شوند
تا اینکه جنگ بین ملل آفریده شد
زنبور های خسته به لب هات لب زدند
طعم خوشی به نام عسل آفریده شد
فردوسی نگاه تو در مرد رخنه کرد
با یک نگاه رستم یل آفریده شد
عرفان نوظهور نگاه تو دیدنی ست
انگار از تو لات و هبل** آفریده شد
آداب عاشقانه ی ما فرق می کند
در اولین قرار بغل آفریده شد
من در تو حل شدم و تو در واژه های من
تا کودکی به نام غزل آفریده شد
تاریخ : اسفند ۱۳۹۰ خورشیدی
پی نوشت :
* - شهری زیباست در هندوستان
**- لات و هبل از بت های(خدایان) معروف عرب جاهلی بودند
شش هفت ماهی از آخرین به روز رسانی ام می گذرد ، شش هفت ماهی که سخت گذشت ولی خوشحالم که بالاخره گذشت.
وبلاگ نویسی را دوست دارم و فکر نمی کنم هیچ وقت بیخیالش شوم ، حتی اگر یک میلیون سال از آخرین پست وبلاگم گذشته باشد !!! تقدیم به ضمیر بعید * زندگی ام : لبت ، تنت ، سخنت ، چهره ات تماشایی
آهای دختر رعنا چقدر زيبایی !!!
به زعم من تو ميان تمام مردم شهر
سرآمد همه ی دختران و زن هایی
به زير پيرهن تو بهشت گمشده ايست
حرارت بدنت دوزخی ست رويایی
بگو که مادر تو کيست که اين چنين زادست
دو چشم شرقي و يک صورت اروپایی
جنوب داغ لبت سرخی غروب خزر
شمال خيس نگاهت خليج تنهایی
تنت روايتی از برف های قطب جنوب
خودت روايتی از يک پری دريایی
پر از حکايت ناگفته ای و می دانم
که تو نخوانده ترين داستان دنيایی
*-ضمیر بعید را قبلا مهدی فرجی گفته بود !
*- منتظر نقد و نظر دوستان هستم.
برچسبها: شعر, غزل, ادبیات, کلاسیک
موضوع :
+ نوشته شده در چهارشنبه ششم مهر 1390ساعت 0:0  توسط محمود غریبی جویباری
|
با پستی همت چه زنی دم ز انا الحق این بانگ بلندیست که بر دار توان زد
گاهی آنقدر دلم از دنیا پر است که اعصاب خوردی هایم را سر این خانه ی مجازی ام خالی می کنم. گاهی خرابش می کنم و گاهی هم می سازمش. گاهی هر روز مطلبی میگزارم و گاهی هم ماه ها به سراغش نمی روم.
از وقتی وبلاگ قبلیم مورد عنایت برادران فی/لترینگ قرار گرفت دست و دلم به وبلاگ و بلاگ نویسی نمی رفت تا اینکه چند روز پیش برادرمان متقاعدمان کرد که دوباره برگردم و بنویسم. پس تا وقتی که گوشی برای شنیدن و چشمی برای خواندن است ، من نیز می نویسم و می خوانم.
تذکر : بنده هنوز در ابتدای راه هستم و هنوز هم که هنوز است محتاج به نظرات دیگرانم.از دوستان و عزیزانی که تشریف میارن شدیدا در خواست می کنم که نظرشون رو درباره ی کارام بنویسن.
غزل اول :
شهری که قلب هاش ز فولاد و آهن است
شهر هزار توی پر از وحشت من است
جایی که باز شاعری از نسل هیچ ها
در خود فرو نشسته و در حال مردن است
پس کوچه های شهر پر از رد گرگ هاست
چوپان گله نیز به فکر دریدن است
کابوس نا تمام بهار است این زمین
وقتی که فصل هاش پر از ترس بهمن است
این شهر ، شهر تیره ی تا سال ها سیاه
این خاک مرده خانه اجدادی من است
برچسبها: شعر, غزل, ادبیات, کلاسیک
موضوع :
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1390ساعت 23:20  توسط محمود غریبی جویباری
|
|